دخترک با چشمانی خندان ولباسی پوسیده روبروی
پدری زحمت کش ولی نا توان و علیل ایستاده بود و طنین این
جمله را در گوش او می نواخت:
روزت مبارک
جعبه ی مربعی رو که با تکه های کاغذ کادوهای
مختلف تو خیابون کادو شده بود رو میز شکسته جلو پدرش گذاشت
پدر از دیدن این هدیه بسیار خوشحال شد
و با خنده گفت:مم ...مم ... ممنون عزیزم
پدر با ذوق بسیار کاغذ ها را کنار زد و در جعبه را باز کرد
اما ناگهان مات و مبهوت ماند
چون درون جعبه چیزی نبود
بلند شد و سر دخترک فریاد کشید
هنوز یاد نگرفتی وقتی به کسی هدیه ای میدی
یه چیزی باید تو جعبه بزاری؟؟؟
دخترک در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود با بغضی سنگین آهسته جواب داد:
اما اون جعبه که خالی نبود...
جعبه پر بود از بوسه های من.....